هر سحر خوشه بچینم ز غزلهای تو من هر سحر قصه بگویی تو برای دل من یک زمان مویه کنم ، اشک بریزم ز برای دل تو یک زمان خنده کنی ، خنده برای دل من
برچسب:
نویسنده: مهسا افشاری
پروانه شده این دل من تا که بیاید صد بوسه زند روی گل و شُکر بکارد تا درگه گل نغمه زند باز برقصد بر جان گلش از بن جان، عشق ببارد
برچسب:
نویسنده: مهسا افشاری
پاییز آمد ؛ بوی سیب آمد ، بوی نم خاک اما تو نبودی ؛ تو نیستی .
دیگر بوی تو را در کوچه های مهر نفس نمیکشم . که مبتلایم به بیمهری .
پاییز خودش کم درد ندارد که غمهای من هم سنگینی کند بر شانه هایش.
پاییز خودش مانده میان دو داغ ؛ داغ تابستان و فراق زمستان .
من بارها شنیده ام مرثیه ی باد پاییزی را و نعره ی تندر و گریه ی بارانش را .
پ.ن به یاد پدرم که در مهرماه مرا تنها گذاشت و رفت
برچسب:
نویسنده: مهسا افشاری